بازی اگر ها ....
تو این قحطی ایده ، این بازی کیامهر نعمتیه .
اگر ماهی از سال بودم ...
می شدم فروردین ...
حس خوب عید رو هنوز دوست دارم . وبهار رو
زادروز فروردینی من هم هست ضمنن
اگر روزی از هفته بودم ...
می شدم جمعه
چون حس و حال جمعه ها رو دوس دارم . کوه .. خارج شهر ... استراحت ، فراغت ... اما امان از غروباش .
اگر عدد بودم ...
می شدم همون هفت کیامهر .
به این چیزا اعتقاد دارم. هفت برام مظهر عظمته و قانونمندی و نظم و شعور طبیعت و جهان .
یه کم هم خرافاتیم . احساس میکنم وقتی به چیزی فکر میکنم هر چیزی میتونه منبع الهام باشه . و تو جاهایی به این 7 برخوردم که برام خیلی جالب بود.
اگر جهت بودم ...
من میشدم غرب . همه چیز رو غربیشو ترجیح میدم . حتی غرب تهران رو به شرقش .غرب کشور رو به شرقش .و مردمش رو . تو یه کرد رو نگاه کن : صداقت ، عزت و آزادگی ، ...
اگر همراه بودم ...
من اگر همراه بودم ، یه واکمن میشدم تو گوش مسافر تنها ، براش آهنگهایی رو که باهاشون خاطره داشت پخش میکردم ، اینم میشد یه خاطره ، خاطره ها مضاعف میشدن ، خاطره از یه شب پر از خاطره .
اگر نوشیدنی بودم ...
قطعآ یه ویسکی قوی خوش طعم خوش عطر مردونه میشدم .
که بتونه یه مرد رو با خودش ببره تو دنیای بی ایکاش .. بی باید .. بی (( اگر )) حتی .
بنشوندش اونجا رو صندلی دم تراس ویلا ، یه چندی آروم بگیره و هرچی غمه بریزه دور .. بره اونجا که غم نباشه .
اگر گناه بودم ...
مطمئنآ به هیچ عنوان اینجا نمیتونستید بخونیدم .
اما گناهی میشدم که به اسم "گناه" بیارزه .
کلآ سانسور ...
اگر درخت بودم ...
میشدم نخل ...
گرت زدست برآید چو نخل باش : ... کریم
و گر زدست نیاید چو سرو باش : ... آزاد
نخل رو دوست دارم . جنوب که بودم همش ازشون عکس میگرفتم .
نمیدونم ... یه جوریه . دوست داشتنیه . عظمت داره ، میوه اش هم که : مممممممممم
مشخصات منحصر بفردی هم داره : واحد شمارشش نفره . سرش رو قطع کنن میمیره ..
اگر میوه بودم ...
میشدم پیاز ...
خوب پیاز هم توسط اتحادیه میوه ها به عضویت پذیرفته شد اما هنوز اتحادیه اروپا ترکیه رو نپذیرفته !
اگر گل بودم ...
می شدم گل شب بو
از اینهایی که وقتی داری قدم میزنی یا حتی با ماشین رد میشی ، نمیدونی این بو از کجاست اما حضورش داره نوازشت میکنه . دوست داری بتونی یه بند نفس بکشی .
اگر آب و هوا بودم ...
میشدم آفتابی با آسمون آبی خیلی آبی .. با چند تا تیکه ابر سفید کپل اون وسط .. با یه نسیم خنک . که گرمای افتابش تنده اما سایه های پر رنگش خنکه .
اگر رنگ بودم ...
می شدم قرمز
. قرمز تند تند . که با همهء انرژیش تو چشم بیننده میره و گرمش میکنه . نماد عشق آتشین ، نماد تحرک . رنگ زندگی : رنگ خون .
انرژی نهفته تو قرمز رو همیشه دوست دارم . بخصوص یه قرمز کوچولو تو یه زمینهء سبز .
گلاب به روتون از همه تون شرمنده اما دوران مدرسه یه نقاشی اینطوری کشیدم : یه نقطه،سفید که هافتون شده بود به قرمز . که این قرمز انگار منفجر شده بود تو یه زمینه مشکی . زیرش هم گلاب به روتون نوشته بودم :" ان_قلاب" ما "ان_فجار" نور بود ... و برنده جایزه نقاشی دهه فجر شدم روم به دیوار .
البته اونموقع سرهم نوشته بودم . بچه بودیم دیگه ...
همینجا از همه عزیزان معذرت میخوام .
اگر پرنده بودم ...
میشدم ببر
چی ؟ پرندذه نیست ؟ چطور سیمرغ شما پرنده س اقای کیامهر ؟ اونکه کلا افسانه اس باز این ببر طفلی اقلا وجود خارجی داره .
من نمیدونم آقا من این ببر رو دوس دارم باید باشه !
همه ا
اگر صدا بودم ...
می شدم فریاد .. نه فریاد اعتراض .. نه فریاد فغان .. فریاد شادی و پیروزی ...
مثه وقتیکه تونل به هم مرسه . مثه وقتی تیمت میبره . مثه وقتی گل میزنی ..مثه وقتی خیییلی خوشحالی . مثه ..
اگر فعل بودم ...
می شدم توانستن .
شایدم دوست داشتن . این دوتا رو دوس دارم .
نمیتونم بگم کدومو بیشتر . دوست دار ناتوان همونقدر رقت انگیزه که توانای بی محبت .
اگر ساز بودم ...
می شدم گیتار برقی .. اونم دست سانتانا باشه , نعره بزنه هاااا!
اگر کتاب بودم ...
می شدم کیمیاگر
اگر عضوی از بدن بودم ...
می شدم قلب .
همه احساسات رو با تمام وجود لمس میکردم .
همه خون بدن رو من پمپ میکردم . موقع محبت دیدن و محبت کردن من بودم که غنج میرفتم ، موقع غصه من بودم که باید بار این غم رو جمع و جور میکردم و تحمل میکردم .
اگر شعر بودم ...
می شدم .... نه کلا شعر نمیشدم . هر چیزی میشدم اما شعر نمیشدم .
من شعر نیستم اما شعر ها رو دوست دارم .
شاید شعر سهراب میشدم :
وسیع باش .. و تنها ... و سربزیر ... و سخت !
اگر بخشی از طبیعت بودم ...
می شدم ببر !
خوب ببر هم بخشی از این طبیعت است دیگر مگه نه؟ ببین!! دیگه بخشی از طبیعت که هست خداییش!
اگر یک حس بودم ...
می شدم لذت ...
لذت محبت دیدن و محبت کردن . این قشنگترین حسیه که تجربه کرده ام .
شاید هم حس یک ببر میشدم . وقتی داره با ماده اش عشقبازی میکنه .
چیه آقا جون؟ جفت خودشه . نسبت بهش حس خوبی داره . شما مشکلی داری ؟
........................................................
برای سیمرغ کیامهر :
قصهء سیمرغ و کوه قاف را که شنیده ای ؟
قصه را که می دانی؟قصهءمرغان و کوه قاف را . قصهء رفتن و آن هفت وادی صعب را . قصهء سیمرغ و آیینه را؟
قصه نیست. حکایت تقدیر است که بر پیشانیم نوشته اند. هزار سال است که تقدیر را تاخیر می کنم.
اما چه کنم با هدهد . هدهدی که ازعهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم میزند و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم که هر روز بهانه ای می آورد. بهانه های کوچک بی مقدار:
تنم نازک است و بالهایم نحیف. من از راه سخت وسنگلاخ می ترسم. من از گم شدن من از تشنگی من از تاریک و دور واهمه دارم.
گفتی قرار است بالهایان را توی حوض داغ خورشید بشوییم؟گفتی که این تازه اول قصه است؟گفتی که بعد نوبت معرفت است و توحید؟گفتی که حیرت باردرخت توحید است؟گفتی بی نیازی...؟
گفتی که فقر...؟ گفتی که آخرش محو است و عدم..؟
آی هدهد! آی هدهد! بایست. نه من طاقتش را ندارم.....
بهار که بیایید دیگر رفته ام. بهار بهانهء رفتن است. حق با هدهد است که می گفت:
رفتن زیباتر است. ماندن شکوهی ندارد. آن هم پشت این سنگریزه های طلب.
گیرم که ماندم . باز بال زدم . توی خاک و خاطره . توی گذشته وگل.گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم. بال های بسته اما طعم اوجرا کی خواهند چشید؟
می روم. باید رفت. در خون تپیده و پرپر. سیمرغ مرغان را در خون تپیده تر دوست دارد.
هدهد بود که ابن را به من گفت.
راستی اگر دیگر نیامدم یعنی که آتش گرفته ام. یعنی که شعله ورم! یعنی که سوختم. یعنی خاکسترم را هم باد برده است.
می روم اما هر جا که رسیدم پری به یادگار برایت خواهم گذاشت. می دانم این کمترین شرط جوانمردی است.
بدرود رفیق روز های بی قراریم!
قرارمان اما در حوالی قاف. پشت آشیانهء سیمرغ. آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد
ابراهیم جان؟؟
آخه ابراهیم جان : خدا کی به تو گفت چیز خودت و افراد ذکور قبیله ات رو ببری ؟ خدا با اون ارج و قرب و جایگاهش اومد به تو گفت چیزتو ببر؟ اصلآ به عقل جور در میاد ؟ ما که دایم اینجا تو عرشیم هر 15- 20 سالی یه بار خدا رو میبینیم . اونم فرصتی پیش نمیاد باهاش حرف بزنیم . انقد گرفتار احوالات اداره عالم هستیه که وقت نمیکنه یه دقیقه درخواست مرخصی مارو بررسی کنه ! اونوقت اومد به تو همچین چیزی گفت ؟؟؟؟
پسرتم خود خدا گفت سر ببری ؟
اگه جبرئیل توربو جت نذاشته بود فوری از فرحزاد گوسفند نمیگرفت بیاره که بچه رو کشته بودی!
اقا یکی بررسی کنه ببینه این چی میخوره که اینجوری قاط میزنه ؟
زن و بچه تم که بردی وسط بیابون ... مارمولک اونجا دووم نمیاورد که تو طفلیا رو بردی
ماشاللا هوو سر خانومت میخواستی بیاری هم که باز در وحی باز بود .
دمت گرم
آماده باش
شب قدر هم که همه عالم تعطیلن ، ما آماده باش بودیم .
همه فرشته ها باید میومدن روی زمین ، ما رو هم آوردن . فک کنم مانور قدر 1432 بود اسمش . هیچی اومدیم رو زمین هرکی یه وردی میفرستاد ما میگرفتیم میریختیم تو اکانتش ، باید براشون آجر طلا بخریم ببریم قصر بسازیم .
راستی زمین شما هم یه سری حوری داره ها! باید صحبت کنم استخدام کنیم ببریم اونور .
احتکار؟ نه ....! ذخیره برای روز مبادا
یه کارخونه ای بود یه جایی روی کره خاک که کلی چیز ازش یاد گرفتم :
اولآ اینکه مشتری مداری محور اصلی تصمیمات قرار گیرد یعنی باید کاری کنی که دائم مشتریتو ببینی و همیشه بهت نیاز داشته باشه . همیشه قطعات یدکیت باید خریدار داشته باشه و هر خریدار باید همیشه یک ست کامل قطعات همراهش باشه تا اگه هرجای شهر یا جاده گیر افتاد خودروهای امدادی اونو براش با کهنه اش عوض کنن و کهنه هه رو ببندن رو ماشینش .
دیگه اینکه شما باید یه آرشیو توپ از قطعات بیمصرف و معیوب داشته باشی و بتونی اینها رو بسیار عدالت محور بین همه تولیداتت پخش کنی . بهرحال قطعات ضعیف و معیوب هم جزئی از تولید و خلقته و باید بدیش بره . یه کارخونه فکسنی از معروفترین کارخونه ها سود ده تره . یه چیز دیگه که الگوی خودمون قرار دادیم ، این بود که همیشه از خریدار بابت کیفیت خدمات ، تامین قطعات طلبکار باشی .
منم ازشون الگو گرفتم : از هر چند تا آدمی که تولید میشه یه مغز معیوب میندازم به یکی... یه دست از یکیشون کش میرم ، یه پا از یکی ، یه جفت چشم از یکی ... به این میگن سود ... سود رو باید تو تولید بکنی . فردا روز که آدم قحطی شد ، با همینا کلی آدم میشه تولید کرد . حالا انداختم تو کلهء مردم که اعضاشونو به هم اهدا کنن تا از دست دومش هم استفاده بشه .
بهشت : اینور یا اونور؟
یه مدته فرشتهء روزی رسان مرخصیه .
توزیع روزی رو من مدیریت میکنم 
این حامی موهوم من که همه نمیدونن به کجا وصلم [!!!!!] باعث شده همه کارای مهم رو بدن به من .
منم یه تزی دارم : میگم حالا که آدمای خوب اینور میان بهشت همه جوره حال و حول براهه! ، خوب بذار طفلی آدم بدا هم اون دنیا روی زمین حالشو ببرن . عدالت یعنی همین . خود خدا هم گفته که من همه آدما رو دوست دارم . پس حالا که دوستشون داره یه جایی باید بهشون لطف بکنه دیگه ! نه؟
تعریف جدید اخلاقیات در اون دنیا
روی زمین آدما باید به عشق هم وفادار باشن تا وقتی اومدن این دنیا بفرسنشون بهشت تا از تعدد زوجات لذت ببرن .
وفاداری و این حرفا مال روی زمینه . مال وقتیه که گنهکار از مومن جدا نشده . مومنین میتونن این دنیا از شر تک همسری خلاص بشن و همچین حالشو ببرن. حوری های مانکن با لباسهای حریر تو مستغلاتی که اینجا براشون احداث میشه تو دست و بالشون ریخته . برای مومنینی هم که انحرافات اخلاقی دارن غلمان موجوده .
آقا ما ناقص عقل ... ما اسکل ! نمیفهمم دیگه ! روی زمین طرفو بخاطر همجنس بازی با شمشیر قطعه قطعه میکنن ، اینجا غلمان میارن برای بهترین بندگان خدا ! ا
روی زمین باید به همسر وفادار بود و زیبائی سکس به عشقیه که پشت رابطه هست ، اما اینجا فقط خشوگل و مانکن باشه ، چنان لطیف که آب میخوره تو گلوش پیدا باشه !!!مدل به مدل حوری رنگارنگ که اینجا ریختی تو دست و بال مومنین تا همچین جیگرشون حال بیاد . آخه طفلیا به امید همینا بوده که تو دنیا نگاه به هیچ موجود مادینه ای نکردن . تا چیزی از آپشن های جنت الماوی رو از دست ندن . با خدا معامله کردن دیگه !
میدونی ؟ مومن اونه که روی زمین همسرشو تحمل کنه و به هواهای نفسانیش نه بگه تا اون دنیا حرمسرا به هواهای نفسانیش درست و حسابی جواب بدن .
شامپاین و جانی واکر و شراب نخوره ، بره اونور براش شراب با طعم کافور سرو کنن .
آگهی
به تعدادی پیمانکار با سابقه احداث حرمسرا ، اجرای نهر شیر و عسل ، ساخت باغ با تنوع میوه از زالزالک و گیلاس تا نارگیل و خرما ، ساخت سیستم تهویه نیازمندیم ..
کارخانه های ساخت قدح و کاسه با توانایی ساخت کاسه و پیاله با طعم کافور نیز اعلام آمادگی کنند .
................................................
داریم استارت پروژه احداث بهشت رو میزنیم . این بهشت یه کم نقشه هاش قدیمی و جواده . به این آقا میکائیل مدیر پروژه میگم بابا این نقشه ها دیزاینش خیلی جواده ! الان تو هزاره سوم اینهمه طرح شیک هست ،چه کاریه این جنگل آخه؟آخه نهر شیر و عسل چه خاصیتی داره ؟ یعنی ساکنین بهشت تو هزاره سوم میخوان خیز برن از این نهر ها شیر و عسل بخورن ؟ بعدشم مگه آمازونه اینهمه درخت ؟
یه چیز دیگه؟ حالا طعم قحطی بود؟ کاسه هاش باید طعم کافور بده؟ قرآن خدا غلط میشه؟ گفت دقیقآ ! قرآن خدا غلط میشه . همونیکه تو قرآن اومده باید ساخته شه .
بابا یه ریویژن بزنین بعد 1400 سال . باور کن مردمم استقبال میکنن .
راستی اینجا تو بهشت قحطی پیمونکاره . نه تنها پیمانکار ، یه مهندسم گیر نمیاد اینجا . همه بیسواتن.!
← صفحه بعد



نظرات ()

